تبليغاتX
دلگویه های يك كلاغ
خدايا چنان كن سرانجام كار ، ما خشنود باشيم و تو رستگار!

 

 

گريه نکن جهان پر شده از نمره هاي بيست

دانش آموزان زرنگتر بمب هاي بزرگتري خواهند ساخت ...

اگر قلب هاي کوچکتري داشته باشند

و هيچکس نمره مهرباني تو را

وقتي به گربه هاي گرسنه غذا ميدهي

در کارنامه ات نخواهد ديد

دامن چين دارت را بپوش و بچرخ

زمين به ساز تو ميرقصد

من براي معلمت نامه اي خواهم نوشت

و به او خواهم گفت

از مشق هاي زيادي که انگشت هاي کوچکت را خسته مي کنند

بيزارم...

 

 

پ.ن این شعرو خودم ننوشتم

از وبلاگ یکی از دوستای جدیدم کپی کردم

وبلاگ قشنگی داره بهش سر بزنید

جاده خاکی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 22:11 توسط محمد حبيبي |



چقدر دوست داشتني مي شوي


وقتي به بهانه كفشهاي پاشنه بلندت وترس از افتادن


دستم را مي فشاري



+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 0:8 توسط محمد حبيبي |



دنيا چقدر زيبا مي شود


وقتي از سر شانه تو


نگاهش مي كنم



+ نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 23:32 توسط محمد حبيبي |

 

 

 

جلوي چشمان خورشيد

دريا هر روز آب ميرفت و جزيره ام كش مي آمد

جلوي چشمان خورشيد

ابرها قطره اي آب از دستشان نمي چكيد

وجزيره آنقدر كش آمد

كه دريارا پوشاند

جلوي چشمان خورشيد...

اه

خورشيد، بود و نبودش چه فرق مي كند؟

حالا كه ماهي ها

با لبخندي بر لب كنار هم خوابيده اند

و من ديگر نمي توانم

شعرهاي عاشقانه ام را

درون بطري به دريا بسپارم

چقدر دوست دارم

در كنار ماهي ها

آرام به خواب بروم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 22:2 توسط محمد حبيبي |

 

امروز از صبح كه برف اومده و هوا سرده همش ياد مادرم

ميوفتم، كاش مي شد شب پتومو بندازم روش تا گرمش بشه.

گلومو بغض گرفته...

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 22:27 توسط محمد حبيبي |


قطره هاي باران

شاد و پر سر و صدا

روي برگهاي سبز

سرسره بازي ميكنند


كسي 

اندوه ابر را نميبيند



+ نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 21:32 توسط محمد حبيبي |

روز جمعه مادرم تو آغوشم فوت كرد

دارم ديوونه ميشم

براي مادرم و من دعا كنيد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 12:15 توسط محمد حبيبي |

 

 ۲

برگ هاي رها

روي بادهاي پائيزي سُر مي خورند

و از دل پنجره

وارد اتاق مي شوند

صداي خشخششان

شعرها را كوچ ميدهد به دفترم

اما انگار

شعرهاي وحشي

مسيرشان را گم كرده اند

بخشي در شومينه مي سوزند

وبخشي با دود سيگار

از اتاق خارج ميشوند...

مي بندم

پنجره

دفتر

وچشمانم را

 

 

 

۱

پائیز

فصل كوچ اشعار به دفترم

 فرا رسيده

 اما انگار

 شعرها مسيرشان را گم كرده اند

 بخشي در شومينه مي سوزند

 وبخشي با دود سيگار

 از پنجره مي گريزند

 دفترم مچاله مي شود در آتش شومينه

 ومن در كاناپه

 

 

 پ ن: شعر۲   را بعد از نقد استاد گروس عبدلملکیان به شعر ۱ نوشتم

دوس دارم نظر شما دوستان روهم بدونم

ویرایش شده در یک شنبه ۲۴/۷/۱۳۹۰

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 23:6 توسط محمد حبيبي |


صفحه موبايلم لمسيست


و چه لذت بخش مي شود


وقتي عكس تو پس زمينه اش هست




============


گندمهارا وقتي زرد مي شوند


درو مي كنند


انسانهارا


وقتي سبز



+ نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 12:26 توسط محمد حبيبي |

 

 

                  قطار رفت

 

              من رفتم

 

ایستگاه ماند

 

و بدنی روی ریل!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10ساعت 22:44 توسط محمد حبيبي |

 

 

زمان به احترام ما مي ايستد

در آن لحظه

كه در كوچه باغ چشمان هم قدم مي زنيم

لي لي كنان گم مي شويم

و بعد يكديگر را

در آغوش هم

پشت بوته هاي گل سرخ پيدا مي كنيم...

 

براي لحظاتي فراموش مي كنم

تهران را

و چشمان دخترانش

كه به همان اندازه

دود آلود

پيچيده و ناامنند

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/08ساعت 22:8 توسط محمد حبيبي |

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم، چه كنم؟

 

ابر دلتنگم، اگر  زار  نبارم  چه  كنم؟

 

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم

 

زلف افشان تو گرديده حصارم، چه كنم؟

 

من كزين فاصله غارت شده چشم توام

 

چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟

 

يك به يك با مژه هايت دل من مشغول است

 

ميله هاي قفسم  را  نشمارم  چه كنم؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1390/04/31ساعت 13:1 توسط محمد حبيبي |

  

آبي بود

دلش آبي بود و چشمش

سرخ بودم

حتي وقتي پرت شدم به گوشه تابلو

و با ضربات قلم مو پخش شدم

بخشي از خودش را

به زرد بخشيد

سبز متولد شد...

و من همچنان سرخ بودم

در حسرت بنفش

كه جايش خالي بود...

بگذريم

[]

شايد نقاش تابلويش  را

با همين تصوير، دوست داشته باشد

آنقدر كه به جاي انداختن درآتش شومينه

به ديوار خانه اش بياويزد

و به آن افتخار كند

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 23:30 توسط محمد حبيبي |

 

هیچ وقت دوس ندارم برای رژیمی افتخار آفرینی کنم

که وقتی ببری و تو اوج باشی توی اخبارشون بگن:

ارغوان رضایی تنیسور ایرانی ساکن فرانسه...

و وقتی ببازی بگن:

ارغوان رضایی تنیسور فرانسوی ایرانی تبار...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 22:43 توسط محمد حبيبي |

 

چگونه درگیرت نباشم

وقتی فندک یادگاریت

سیگاریم میکند

 

-------------

 

به قدرتش ایمان می آورم

اگر بتواند

دوزخی زجر آور تر از زمین بیافریند

 

------------

 

اندکی از نگاهش دزدیدم

شاه دزد بود

دلم را دزدید!

+ نوشته شده در شنبه 1390/03/21ساعت 22:43 توسط محمد حبيبي |

 

گاهي تنگ مي شود

تخت خواب دو نفره ام

براي يك نفر

آنقدر تنگ

كه جايي براي خواب نمي ماند

تبعيد مي شوم به پياده رو

سيگاري مي كشم

از پشت در خانه تا سپيده ي صبح

قدم هاي كالم

به جايي نمي رسند

فكر مي كنم

به تخت خوابم

وبه پتويي كه رويش نكشيدم

تا گرم بماند

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/03/07ساعت 23:3 توسط محمد حبيبي |

 

هميشه دوست داشتم برم مسافرت،

 يك جاي دور و هيچ وقت بر نگردم

شايد اگر شجاعت بچه گيم را داشتم تا حالا رفته بودم

اولين بار كه تصميم به رفتن گرفتم پنج سالم بود

سيم زيردريايي را زدم تو برق، درش را باز كردم

هفت تيرمو پرت كردم تهش با سر رفتم تو جا نشدم

از پا امتحان كردم سخت بود ولي تونستم قرارمون

اين بود من كه داخلش رفتم پسر همسايه در رو ببنده

و زير دريايي رو روشن كنه

يك دفعه مادرم از راه رسيد و پسر همسايه رو ديد

گفت: به لباسشويي دست نزن اتصالي داره

قراره فردا تعميركار...

يك آن سر منو ديد كه از زير دريايي بيرون زده

گفت: پدرسگ اون تو چه غلطي مي كني چه جوري

رفتي تو؟ دويد و يقه ي منو گرفت كشيدم بيرون

چك زد توي گوشم گفت: برو گمشو توي اتاقت

 تا شب حق نداري بيرون بياي، اگه برق خشكت

مي كرد جواب باباتو كي مي خواست بده

هيچ وقت نتونستم مادرمو ببخشم.

 

+ نوشته شده در جمعه 1390/02/23ساعت 15:23 توسط محمد حبيبي |


 
دندانهايم را مي جوم

 

با ناخنهايم شخم مي زنم سرم را


ترسناك شده ام


آنقدر كه حتي تنهايي


از تنها شدن با من مي ترسد


شايد امشب


تفنگي هم بسترم باشد


با دلي پر


لب بر لبش


بگذارم


تا در دهانم عق بزند



+ نوشته شده در شنبه 1390/02/03ساعت 23:16 توسط محمد حبيبي |

 

زمين صاف و روان

زير پاهايم مي چرخيد

بسته بودم چشمانم را

مثل وقت تاب خوردن

مثل بچگي

...

به تو گير كردم 

به زمين افتادم

و چشمانم بي اجازه نفس كشيدن تورا

زير شانه ام را گرفتم

بلند شدم

تنم را تكاندم

پاك نمي شدي

از تنم از چشمانم

رژ لبت به گونه هايم چسبيده بود

...

زمين ديگر گرد نبود

صاف نبود

و بچه گيم  با چشماني بسته

سر ميخورد و دور مي شد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 20:49 توسط محمد حبيبي |

 

بهشت مي شد دنيا و آخرت ما

 

اگر بوسيدن

 

اندكي ثواب داشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/12/23ساعت 21:38 توسط محمد حبيبي |

 

آراسته و شيك با كت و شلوار نو و كيف سامسونت به دست

پشت در خانه رسيد آرام كليد را داخل قفل كرد و پيچاند،

وارد شد ناگهان صدايي شنيد:

كيفتو بندازو آروم برگرد.

اين كارو كرد، به محظ اينكه برگشت

به سينه اش شليك شد، شروع كرد به تقلا و

التماس براي زنده ماندن، شليك بعدي به سمت پيشانيش بود.

دستش را روي صورتش گرفت خيسي را حس كرد و به زمين افتاد

شروع كرد به غلت زدن و دست و پا زدن وناله كردن

درعين حال كفشهايش را هم از پايش در آورد و بي حركت شد

چشمهايش بسته بود

حس كرد كه ضارب كنارش دو زانو نشست

كمي فشار پلكهايش را كم كرد روزنه اي باز شد.

ديد كسي كه كنارش نشسته به آرامي يكي از

نخهاي حاشيه ي قالي را كند و لوله كرد وتا كنار سرش پايين آورد

چيز نا خوشايندي در گوشش حس كرد ولي تكان نخورد

ضارب گفت:هي چاقي بسه ديگه خودتو چس نكن.

بهت دستور ميدم زنده بشي تا سه مي شمارم بعد پاشو.

اصلا نمي خواد پاشي تا صبح همينجا بمون فقط گوش كن چي بهت ميگم

اگه فردا برام تفنگ ساچمه اي نخري با دمپايي ميكشمت.

اصلا به مامان ميگم ديگه خونه رات نده....

مرد به اين فكر ميكرد كه از فردا بايد با تفنگ ساچمه اي كشته شود!!!

+ نوشته شده در شنبه 1389/11/09ساعت 22:43 توسط محمد حبيبي |

قراره دختر يكي از دوستام اوايل بهار به دنيا بياد

براش اسم انتخاب كردن. باران.

اسم خانوادگيشون بهاريه. باران بهاري

نميدونيد چقدر به وجد اومدم وقتي اسمشو شنيدم

ياد كساني مثل اميد زندگاني و زنده ياد پيمان ابدي افتادم

دوستم شاعر نيست ولي به نظر من شعري ماندگار

خلق كرده. مگه ميشه آدم اسمش باران بهاري باشه

و كسي پيدا بشه كه دوستش نداشته باشه...

چقدرهمه باهم مهربونتر ميشدن

اگر شاعرها اسم تمام آدم هارو انتخاب ميكردن

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/06ساعت 19:44 توسط محمد حبيبي |

داشتم مي دويدم،.نفس نفس مي زدم. زرافه هم دنبالم بود.

بعضي وقتها فاصله اش با من به كمتر از دو متر مي‌رسيد.

شتاب مي گرفتم و دور مي شدم. بر مي گشتم پشت سرم را نگاه مي كردم.

گردنش لق مي زد. خنده ام مي گرفت. تمام بدنش سياه بود.

با خالهاي سفيد زبانش ام آويزان بود. هر چند لحظه يكي از چشمهاشو با زبانش تميز مي كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/15ساعت 21:16 توسط محمد حبيبي |

هرشب سگي هار

خوابهايم را ميخورد و قي ميكند

سايه ات

بختكيست روي سرم

نه،

به من زل نزن چيزي نگو

بگذار جذب زمين شود

گرد باد درونم

فرو نشيند

ويار جويدن مردمك چشمت

شايد شبي راحت بخوابم

آنقدر راحت كه بيدار شدن را فراموش كنم

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/13ساعت 22:4 توسط محمد حبيبي |

عمر نوحي را به پايت ريختم

 

گرچه خوب ميدانم

 

عاقبت كشتي ام را تو به آتش مي كشي

 

 ==================

 

از تو خواستم

 

كه خانه ات را در دلم بسازي

 

وتو كلنگ به دست آمدي

 

================

 

من قطره اي ناچيزم كه در هوايت افتادم

 

بر من بتاب

 

تا ارژنگ به پا كنم

 

 =================

 

آتش كه از سرها گذشت

 

چه يك وجب چه صد وجب

 

بهر ما كه زاده ي آتش و نسل سوخته ايم

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/08/04ساعت 21:4 توسط محمد حبيبي |

 

از وقتي رفته اي سفر

 

نمازهايم را

 

شكسته مي خوانم

 

 =================

 

خدايا گمت كرده ام

 

بسته اند چشمانم را

 

و عصايي سفيد به دستم داده اند

 

=================

 

زلزله اي به بزرگي دلت

 

تمام تنم را لرزاند

 

خرابت شدم و جز عشق چيزي در من نماند

 

================

 

بيست و شش نخ سيگار

 

روي كيك تولدم مي سوخت

 

و من جرا‍ت خاموش كردنم را نداشتم

 

===============

 

اين چه عدليست كه به جرم گفتن

 

واژه ي دوستت دارم

 

محكوم به سنگسار دو چشمت شده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28ساعت 21:54 توسط محمد حبيبي |

در هيچ دوزخي زمين گير نميشود

 

تا آغوش آسمان باز است

 

روي آدمك برفي

 

 ===============

 

جرعه اي بيشتر نمانده ام

 

روزه ات را بشكن

 

 =========

 

حتي اگر قفسم شوي

 

من قناري ميشوم

 

تا كه بي تو بودنم مرگ شود

 

==========

 

ديشب جايت در كادر خالي بود

 

وقتي كه حوض عكس ميگرفت

 

از من و ماه كه در آغوش درخت بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/07/18ساعت 21:47 توسط محمد حبيبي |

 

چقدر شبيه رنگين كمان شده اي خدا

 

تا چشم هايم نبارند

 

نمايان نمي شوي

 

==================

 

بگذار چشمانمان

 

با هم خلوت كنند

 

آنگاه زايش عشق را لمس كن

 

==============

 

هيچ وقت شيشه ي عينكش را تميز نمي كرد

 

شايد پدر بزرگ مي خواست

 

كثيفي دنيا را از چشم عينك ببيند

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29ساعت 23:55 توسط محمد حبيبي |

پرچم

 

چقدر با  روسري  سبز  زيبا   شده     بود

 

رویش   سفید    بود    و    لبانش     سرخ

 

مي گفت  پياده روهاي انقلاب را  بوسيده

 

 

===================

 

 دارم تبخير ميشوم

 

شورم

 

از وقتي كه از چشمانت ا

                                فتا

                                   د

                                     م

 

 

 ======================

 

 

مرگ چون طناب دار

 

حلقه زده بر گردنم

 

زنده ام تا روي دوش عشق تو ايستاده ام

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/31ساعت 23:32 توسط محمد حبيبي |

امشب لباس خواب آبي بپوش

بگذار در درياي آغوشت 

غرق شوم



===============



بالهايش نمي گذاشتن 

به جاي اولش برگردد
 
دلتنگ سفيدي پيله بود




+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 20:29 توسط محمد حبيبي |